عشق... [عمومی , ]
تا خویشتن خویش راهی نیست... تا بودن و ماندن راهی نیست... تا عشق و دوست داشتن،تا خواستن راهی نیست اما چقدر سخت است حقیقتی را به خود بگوئی که مدتهاست ترا از همه و از خود گرفته... بگو...نترس...برو وعشق را برای خودت ببر برای همیشه.

نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه 24 مهر 1385 و ساعت 12:10 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
سپیده... [عمومی , ]
شب غریبی ست... تمام نگاهم برای اوست و تو دیگر نیستی ای تاریکی و تباهی به سپیده نزدیکم... 
نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه 30 شهریور 1385 و ساعت 02:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
من...و من... [روزهای بی خاطره , ]

میدانستم....
نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه 22 مرداد 1385 و ساعت 02:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
وداع... [عمومی , ]

نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه 12 تیر 1385 و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه 4 تیر 1385 و ساعت 06:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم در این هستی غم انگیز وقتی حتی روشن كردن یك چراغ ساده ی « دوستت دارم» كام زندگی را تلخ می كند وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات زندگی را تا مرزهای دوزخ می لغزاند دیگر – نازنین من – چه جای اندوه ... چه جای اگر... چه جای كاش... و من – این حرف آخر نیست – به ارتفاع ابدیت دوستت دارم حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه از لذت گفتنش امتناع كنم.
نوشته شده توسط الهام در جمعه 2 تیر 1385 و ساعت 08:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
باز هم... [من و تو... , ]
سلام عزیزم بازم اومدم ولی نیستی......... دلم می خواست الان اشکامو می دیدی....... ولی نیستی مثل همیشه......... یه حس بدی دارم ... احساس می کنم می خوای تنهام بزاری......... کاش می فهمیدی نمی تونم فراموشت کنم..... کاش می تو نستی درک کنی.............. دلم گرفته.......چقدر تنهام.......... ولی می دونم آخرش یه روزی می فهمی نمی تونم فراموشت کنم.... فقط امیدوارم اون روز من ...........باشم !!!!!!
نوشته شده توسط الهام در جمعه 2 تیر 1385 و ساعت 08:06 ق.ظ
ویرایش شده در یکشنبه 4 تیر 1385 و ساعت 05:06 ق.ظ
()
نظر
مسافر [من و تو... , ]
با تو هستم ای مسافر, ای به جاده تن سپرده ای كه دلتنگی غربت ,منو از یاد تو برده
هنوزم هوای خونه ,عطر دیدار تو داره گل به گل گوشه به گوشه, تو رو یاد من میاره
با تو من چه كرده بودم, كه چنین مرا شكستی بی وداع و بی تفاوت … سرد و بی صدا شكستی
به گذشته بر می گردم, به سراغ خاطراتم تازه می شم از دوباره, از كتاب خاطراتم
به تو می رسم همیشه, در نهایت رسیدن هر كجا باشی و باشم , به تو بر می گردم حتماً
این تویی همیشه من, توی آیینه تقدیر با همه شكستن از تو, نیستم از دست تو دلگیر
نوشته شده توسط الهام در دوشنبه 22 خرداد 1385 و ساعت 04:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
خدایا...دوستت دارم...
نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه 16 خرداد 1385 و ساعت 04:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
راز... [روزهای بی خاطره , ]

دل میرود زدستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که باز بینیم ٬ دیدار آشنا را.
نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه 1 خرداد 1385 و ساعت 10:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
ستاره... [روزهای بی خاطره , ]

دل تنگم به راهت اشک می ریخت به راهت بی اشاره اشک می ریخت شبی که قصه با مهتاب گفتم برایم هر ستاره اشک می ریخت.
نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه 31 اردیبهشت 1385 و ساعت 04:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
هر چه... [یادش به خیر... , ]

تو به من گفتی : هر چه میخواهد دل تنگت بگو... دل من گفت ولی...کسی انگار صدایش نشنید.عاشق و بی سر و سامان دل من. دل من گفت و دلت با من نیست...دل بیچاره من. و دگر هیچ نگفت دل پر غصه و غم... دل من...باز بگو هر چه میخواهد دل تنگت بگو.
من سرا پا گوشم
نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه 31 اردیبهشت 1385 و ساعت 03:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|